داستان راشا
راشا رو مدتهاست توی دلم ساختم. براش فکر کردم، طرح زدم، چوب انتخاب کردم، سنگ کنار هم گذاشتم… ولی راستش دلم نمیاومد همینطوری و توی هر زمانی شروعش کنم.
این مدت اتفاقهایی افتاد که حال و هوا رو عوض کرد. نه دل و دماغ عکاسی بود، نه انرژی معرفی کردن، نه حتی ساختن کارای جدید. همش میگفتم کاش میشد توی یه زمان بهتر شروعش کنم.
ولی حقیقت اینه که هیچوقت همهچیز ایدهآل نیست و بعضی چیزها رو باید همون وقتی که آمادهای، شروع کنی.
راشا برای من فقط یه برند نیست. راشا یعنی طبیعت. یعنی یه نفس عمیق. یعنی یه تیکه از خودت که شاید تا امروز راهی برای نشون دادنش نداشتی.
چوب، سنگ، رنگ… همهشون قراره کنار هم یه امضای شخصی بسازن. چیزی که آرومه، سادهست، ولی واقعی.
از امروز، راشا رسماً شروع میکنه.











